سلام به دوستان عزیزم

وبلاگ قلم ... فانوس شب های دلم تا دی ماه به روز نخواهد شد .

شاد باشید .


خوب من...

دستهایت را می فشارم وچشمانم را می بندم!

و خود را در احساسی لطیف غرق میکنم!

ودر بی کرانگی دلت موج می زنم و بی قرارت میشوم!

خوب من...

خوبی ها همواره انتظارت را می کشند...

زیبای من...

زیبای ها همواره تشنه عشق تو اند...

مهربانم...

تو که پیشه ات مهربانی است... چگونه میتوانی که مهر نورزی؟

هر شامگاه با چشمی خسته و پلکی خونین به یادت پر میزنم

تا پرده سیاه شبهای دلتنگی را بدرم و...

به تو نزدیک تر شوم.

دل انگیزم...

عطر خوش یادت را در دهانم بپیچان و لبهای نوازشگر خویش را

پیش آور و بر آن بوسه زن...!

سایبان خوشبختی!

ما به زبان ساده مهر آشنا بودیم...

ما به زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم...

ما به صداقت آبان آشنا بودیم...

ما به خشونت آذر وآغاز بهانه ای که همیشه پایان پنجره را به ارمغان می آورد

آشنا بودیم...

ما به زلالی دستهای لرزان وغربت چشمان معصومانه مهر آشنا بودیم

که با آوای دل انگیزش محبت و سخاوت را به ارمغان آورد...

ما در غربت کلام دلنشین آبان زیستیم و به غربت این آشنای ناشناس

آشنا بودیم...

ما به حس گنگ آذر، این شهسوار شهر رویا آشنا بودیم...

اینک...

پنجره کوچک پاییز را باز نگه داریم وخود را برای رفتن به سایبان خوشبختی مهیا کنیم.

زیبا بیا...

زیبا سلام...

زیبا بیا... بیا چراغ فانوس شبم را روشن کن!

می خواهم به چشمانت خیره شوم!

زیبا ... کنار حوصله ام بشین ، دست در گردن احساسم بینداز...

و به چشمانم خیره بمان...

زیبا بیا... دست هایت را به من بسپار

من نیز قلبم را به تو می سپارم!

زیبا... برایم بخوان...

آواز رهایی چکاوک ها را بخوان...

مستی چشمانم را برایم ترانه کن!

زیبا هوایم سرد است...

بیا... پنجره اتاق دلتنگی ها راببند... تمام روزنه ها را مستور کن...

بیا... کنارم بمان تا هوای دلم با وجودت ملال شود.

زیبا بیا...

سبد آغوشم را از گل های پر عطر آرامشت پر کن...

زیبا بیا...